تبليغاتX
فرش تا عرش - درد بی درمونی
عارفانه

به نام خدا

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم یا چی بگم؟  وقتهایی که مبسوط میشم میگم شاید هنوز امیدی باشه... حتما حکمتی هست و خدا کمکم می کنه. ولی وای به روزی که مقبوض باشم.

درد خودم کم بود، درد آیدای نازنین و از گل بهترم هم بهش اضافه شده. وای به روزی که من بنویسم و عزیزآقای گلم یا هدای مهربونم یا سحر عزیزدلم بخوانند من چی نوشتم...چی میشه؟ نمی تونم بنویسم، آیدا جان تو خودت خوب می دونی نمیشه نوشت...دیگه بریدم. صبح که از خواب پا میشم هنوز بالشم از گریه های دیشب خیس مونده و قلبم هنوز تنگ!

عزیزآقا ازت ممنونم که منو ندبه خوان کردی. هر چند من کجا و درک دعای ندبه کجا...اما تنها امید من برای زندگی اینه که صبر  کنم جمعه صبح بشه و تمام گریه هایی رو که برای امام زمانم (عج) نگه داشتم پیش وجود نازنینشون سرازیر کنم و تو دلم فریاد بزنم" بنفسی انت"

روزهای سختی هستند، تو کار خدا دخالت نمی کنم. دیگه با جرئت میگم این روزها بدترین روزهای زندگیم هستند. اما همش به خودم تلنگر می زنم شاید قرار باشه زود بری، سعی کن آدم باشی. تو کار خدا چرا نیار! خودش کمکت می کنه...

اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی/خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

از خودم بدم میاد وقتی نمی تونم طاقت بیارم و میام اینجا چرت و پرت می نویسم و عزیزانم رو نگران می کنم. اما به خدا سخت محتاج دعای خیر همگی هستم. به قول آیدای همیشه مهربونم دیگه این روح من و تو برامون روح نمیشه. یکی از دوستانم می گفت یه روزی میاد به این شرایطت می خندی!!! نه مطمئن باش من هیچوقت تا آخرین روز عمرم نمی تونم به این شرایطم بخندم و همیشه با یادآوری خاطرات تلخم و روحی که از من نابود شد گریه خواهم کرد.

دلم خیلی برای مادربزرگم تنگ شده، خیلی دلتنگشم

آیدای من مواظب خودت باش، باور کن خیلی وقتها بیشتر از خودم نگران تو میشم.

همه شما بزرگوارانم رو به خدا می سپارم و براتون شادی آرزومندم.

یاحق

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:35  توسط اعظم |