![]() |
![]() |
|
| عارفانه |
|
به نام خدا
سلام این چند روز اینقدر بد آوردم و پشت سر هم اتفاقات بد برام افتاده که همش دوست دارم خلوتی پیدا کنم و هوار بزنم خدایا هر چی تو بگی من قبول می کنم فقط بذار پیشت گریه کنم، بذار به خودت پناه ببرم. این روزهای سخت دائما ورد زبونم دعای هفتم صحیفه سجادیه است و اشک از چشمانم سرازیر و قلبم به سختی تنگ... یاد مهربونی های مادربزرگم منو داره دیوانه می کنه، وقتی یادم می افته که دست های نازنینش کم کم داره زیر خاک از بین میره چنان قلبم می گیره که دلم می خواد تمام چشم های دنیا رو بهم بدهند تا گریه کنم. روزهایی هستند که به شدن دارم امتحان میشم و از هر طرف داره برام سختی نازل میشه...اما من نمی ترسم، برخلاف وقتهای دیگر اصلا نمی ترسم، چون به کسی پناه بردم که دستان بزرگش رو روی قلبم گذاشته و در گوشم می خونه:آروم باش... من در کنارتم... نترس...خدای تو هرگز رهایت نمی کنه چند شب پیش سرمو رو شونه مریم گذاشتم و بغض کردم. بغضم رو فهمید و بهم گفت:" اعظم می دونی اون زمانی که اون مشکلات برای من پیش اومده بود چی آرومم می کرد؟ اون وقتها من خیلی سختی می کشیدم! اما یه روز با خودم گفتم مریم خدا هیچوقت کاری نمی کنه که تو روز قیامت بهش بگی اگر اون نعمت رو بهم می دادی یا اگر این مشکل ر وبهم نمی دادی به نفع من بود!! خدا هرگز خودش رو مدیون بنده اش نمی کنه!! هر چی پیش میاد به فال نیک بگیر و توکل کن، مطمئن باش صلاحت در اون بوده و پشت هر نعمت و هر سختی حکمتی الهی هست که شاید در اکثر مواقع من و تو ناتوان از درک اون باشیم..." خدایا شکرت |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:11 توسط اعظم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|