تبليغاتX
فرش تا عرش - انا لله و انا الیه راجعون

فرش تا عرش
عارفانه


به نام خدا

سلام

مادربزرگم رفت، بدون اینکه بداند رفتنش چه ضربه ای به ما وارد خواهد کرد...

به حیاط خونه مامانی که رسیدم دیدم همه چیز سر جاشه و در و دیوار خونه اش داره فریاد میزنه که پیرزن برگرد تا دوباره نداهای شبانه یا اباصالح المهدی (عج) را از زبانت بشنویم. نتونستم برم داخل خونه، از پشت پنجره اتاق عبادتت رو نگاه کردم. منو ببخش مامانی اشک هام دست خودم نیست، می دونم چقدر دلت دریاست...

یادته مامانی دو سه ماه پیش که فقیری رو به خونه ات دعوت کردی و هر چی لباس داشتی تقدیمش کردی. گفتم آخه عزیز چند دست برای خودت هم نگهدار! خندیدی که جیگر مامانی من که دیگه می دونم چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم!! بیا عزیزم بیا ببین هنوز مهر و جانمازت تو همون خونه قدیمی و باصفات دارن انتظارت رو می کشن. بیا ببین مامانی نازم چه دردیه بدون تو زندگی کردن! باور نمی کنم باور نمی کنم

روی تخت غسالخونه که داشتند پارچه ها رو از سر و بدنت باز می کردن با خودم گفتم خدایا یعنی میشه الآن که صورت مامانی من معلوم بشه و چشمم به چشمش بخوره دوباره بهم لبخند بزنه؟ یعنی میشه دوباره دستش رو به طرف من باز کنه؟ میشه دوباره دستان چروک و نازش رو به سرم بکشه و بگه خدا خدا خدا دختر گل من!

صورت نازت که باز شد و دیدم که مامانی من انگار جدی جدی رفته پیش خدا فقط دستمو روی صورتم گذاشتم و جیغ زدم که عزیز پاشو

الهی بمیرم، صدای جواد رو از راهروی غسالخونه می شنیدم که هق هق میزد و زیارت عاشورا می خواند. مثل یه دختر یتبم یه گوشه نشستم و فقط داشتم نگاه می کردم که موقع غسل چقدر لحظه به لحظه خوشگل تر می شدی. به خدا نه تنها من بلکه معصومه هم دید که داشتی می خندیدی!

عزیز راستش دوست داشتم که می دیدی و البته می دونم که دیدی دختر پسرهات، عروس دامادهات، نوه هات، خواهر برادرهات و بچه هاشون، همسایه هات خلاصه همه و همه چه زاری می کردند. تشییع جنازه ات شلوغ ترین تشییع جنازه ای بود که به عمرم دیده بودم، بس که همه دوستت داشتند، بس که دستت به خیر بود. از مراسم که برگشتم با خودم زمزمه کردم:"ای دوست چنان بزی که بعد از مردن            انگشت گزیدنی به یاران ماند"

روح تو نازنینم و همه رفتگان غریق آرامش باد مهربون مادربزرگم.

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 22:18 توسط اعظم |