تبليغاتX
فرش تا عرش - الهی سینه ای ده آتش افروز

فرش تا عرش
عارفانه


با نام و یاد حق

و سلام به همه حق پرستان

تو این آشفتگی روحی و مشکلاتی که برام پیش اومده یه اتفاق خیلی ساده ای افتاده که خیلی ذهنم رو مشغول کرده!!

چند شب پیش ساعت ۱۱ سر شیفتم بودم و متاسفانه مثل همیشه درمانگاه شلوغ بودومجبور بودم دائما در آمدوشد باشم. به خودم اومدم دیدم دیگه توانم داره تموم میشه، از طرفی با این همه درگیری که داشتم که با خستگی مضاعف شده بود شدیدا عصبی شده بودم.

تصمیم گرفتم یه کم رو صندلی بنشینم و به بیماری که ازم درخواست کرد دید چشمانش رو بگیرم خواستم چند دقیقه صبر کنه. سرم رو بین دو تا دستانم گرفته بودم که تلفن زنگ زد...

دلم میخواست محکم جلوی اون همه آدم تلفن رو بزنم زمین و بشکنم! با عصبانیت گوشی رو برداشتم!

-بله؟

--خانم سلام

-سلام بفرمایید

-- خانم ببخشید من سوالی ازتون بپرسم بهم نمی خندید؟ شما رو به خدا راهنمایی ام کنید. کسی رو ندارم باهاش درددل کنم. تو رو خدا کمکم کنید

-چی شده؟ سوالتون رو بپرسید

--خانم من اکثر شب ها رو تا صبح به عبادت می گذرونم، و چنان اشک می ریزم که خودم هم می مونم این همه اشک از کجا میاد!؟ کمی استراحت می کنم و صبح که بیدار میشم احساس سردرد وحشتناکی می کنم.

-(به خاطر همه دروغهایی که شنیده بودم نمی تونستم حرف اون دخترک معصوم رو باور کنم بنابراین با بی اعتنایی و لحنی که یعنی ... خودتی جوابش رو دادم) ببین عزیزم اگر سردردت همراه با حالت تهوع است و اگر سابقه افزایش فشار چشم بعد از گریه رو داری بیا درمانگاه تا فشار چشمت کنترل بشه و در صورت نیاز داروهای لازم رو مصرف کنی.

--ببخشید میشه یه چیز دیگه هم بپرسیم؟

-بفرمایید

--من خیلی تو زندگیم سختی کشیدم، خیلی مصیبت ها رو تحمل کردم. به خدا دلم گرفته و نمی دونم با کی درددل کنم. این حرف هایی که دارم به شما می زنم به هیچکس حتی مادرم هم نگفتم. به خدا دوست ندارم وقتتون رو بگیرم. به خدا مادر و خواهرم همیشه بهم میگن تو با این همه درد چطور زنده ای؟ اگر یه چیزی بگم بهم نمی خندید؟

--(نمی دونستم باورش کنم یا نه ، اما یه چیزی رو خوب می دونستم که اگر یه کم این گفتگو به درازا بکشه مریض میاد کلی سرم غر می زنه که خانم شما پرستارها فقط بلدید بشینید و غیبت کنید لطفا بیایید دید من رو بگیرید!!) نه عزیزم سریع تر بگین من گوش میدم.

- خانم من بعضی وقتها گوشه اتاقم می شینم عبادت می کنم تا جایی که می تونم گریه می کنم و از خدا هدایت می خوام، اما انگار بعدش دیونه میشم.

--چرا؟

-آخه بطور ناگهانی و بدون اینکه حرکتی بکنم خودم رو تو حیاط خونه می بینم. بعد می تونم آینده رو ببینم. جالب اینجاست که همه اون چیزهایی که می بینم خیلی زود به واقعیت می پیونده و من بهت زده میشم.تو رو خدا بهم بگین من باید پیش کی برم؟ من دیونه ام؟ اگر می بینید که این حرفها رو به شما میزنم چون می دونم من رو نمی بینید و آبروم پیش شما نمیره. به خدا خودم می ترسم! تا به حال در این مورد با کسی صحبت نکردم. ازتون خواهش می کنم راهنمایی ام کنید من پیش کی برم؟ چیکار کنم؟

دیگه وقتی نداشتم چشمان خشمگین بیماران رو دیدم که فکر می کردند من با خونه تماس گرفتم و دارم با مادرم صحبت می کنم. یا شاید پیش خودشون فکر می کردند من خیلی خوشم میاد وقت اونها رو بدزدم و کارشون رو دیر راه بندازم!

-- عزیزم ببخشید من عجله دارم فقط می تونم بگم بهتره پیش مشاور برید و جریان رو با اونها در میون بذارید من در این مورد نمی تونم کمکی بهتون بکنم.

می خواست ادامه بده، بغض کرده بود. اتفاقا منم بغض کرده بودم. برای اینکه بس کنه و اشک منو جلوی اون همه آدم در نیاره پیش دستی کردم و گفتم:

--امیدوارم مشکلی نباشه. من باید برم ببخشید. خدانگهدار

و گوشی رو گذاشتم

اما حالا که فرصت دارم می خوام بهت بگم عزیزم تو نباید بری پیش مشاور! نمی تونم تو رو به دروغگو بودن متهم کنم، چون به نظر من آدمها تو لحظاتی که گریه می کنند از همیشه صادق ترند. عزیزم اونی که باید بره پیش مشاور منم نه شما. تو نازنین خودت از همه اونها مشاورترینی و خودت خبر نداری. نمی دونم چی شده که بهم گفتی خیلی سختی کشیدی، اما انگار خدا برای لحظه ای کوتاه تو رو بهم داد تا بدونم سختی جزیی جدانشدنی از زندگی است.

گلم بهم درس توکل دادی. با زبون بی زبونی بهم درس صبر دادی. چقدر پاک بودی!کاش میشد برای همیشه دوستم بودی عزیزم. چی بگم... هر حرفی گفتنی نیست. میسپارمت به خدای بزرگ عزیزدل خدا و عابد همیشه بیدار

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 19:46 توسط اعظم |