تبليغاتX
فرش تا عرش

فرش تا عرش
عارفانه


به نام خدا

سلام

دیشب داشتم فکر می کردم چقدر شیرینه روزهایی که آقا امام زمان (عج) ظهور می کنند. نه تنها چشمانمان به جمال نورانی آقامون منور میشه، بلکه به سبب ظهور حضرت و رجعت بسیاری از بزرگان تازه میشه فهمید زندگی یعنی چه!!!

موقع خواب چشمانم رو بستم و در ذهنم تجسم کردم که حافظ علیه الرحمه که از اشعارش می توان فهمید از شیفتگان آقا امام زمان (عج) بوده دوباره برگرده و بخواد دیوان جدیدی اینبار فقط در مدح مولا بنویسه حضرت عیسی(ع) و حضرت ادریس(ع) رو زیارت کنیم و از حضورشون بهره مند بشیم... خلاصه که دیدن داره اون روزها! نمی دونم چرا کم کم دارم بوی نازنین آقا رو می شنوم. یعنی میشه حضرت تشریف فرما بشن؟

بسیاری از اشعار حافظ رو دیشب مرور می کردم، خیلی جالب بود. به یکی از زیباترین اشعارش رسیدم که مستقیما نام مبارک آقا رو با عنوان "مهدی دین پناه" آورده بود. تا حالا اون شعر رو نخوانده بودم، حتما انشاءالله یه روز همین جا می نویسمش.

این چند ماه همش یا پنجشنبه ها شب کار بودم، یا جمعه ها صبح کار، به خاطر همین فرصت نمی کردم دعای ندبه درست حسابی بخوانم. اما خدا رو شکر این هفته اینطوری نشد و از دیروز داشتم برای ندبه امروز برنامه ریزی می کردم. خیلی چسبید، یه جور دیگه چسبید. شیرین بود، دلگشا بود و پر از امید به ظهور همه عزیزانم رو یاد کردم. همه رو دعا کردم از خانواده ام بگیرید تا عزیزآقای عزیزم و خانواده با محبتشون، حسین از گل بهترترم، حاج آقای مشتهری، آیدای نازنینم، سحر نازم که خیلی وقته ندیدمش و دلتنگشم همکاران مهربونم و هر کی که روی زمین زندگی می کنه

راستی امروز حاج آقای مشتهری بهم اس ام اس دادند:"یک رویداد کم نظیر و جالب در سال آینده، جمعه۸/۸/۸۸ تولد امام هشتم (ع) است. صلوات بفرستید"

یاحق

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 8:31 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم یا چی بگم؟  وقتهایی که مبسوط میشم میگم شاید هنوز امیدی باشه... حتما حکمتی هست و خدا کمکم می کنه. ولی وای به روزی که مقبوض باشم.

درد خودم کم بود، درد آیدای نازنین و از گل بهترم هم بهش اضافه شده. وای به روزی که من بنویسم و عزیزآقای گلم یا هدای مهربونم یا سحر عزیزدلم بخوانند من چی نوشتم...چی میشه؟ نمی تونم بنویسم، آیدا جان تو خودت خوب می دونی نمیشه نوشت...دیگه بریدم. صبح که از خواب پا میشم هنوز بالشم از گریه های دیشب خیس مونده و قلبم هنوز تنگ!

عزیزآقا ازت ممنونم که منو ندبه خوان کردی. هر چند من کجا و درک دعای ندبه کجا...اما تنها امید من برای زندگی اینه که صبر  کنم جمعه صبح بشه و تمام گریه هایی رو که برای امام زمانم (عج) نگه داشتم پیش وجود نازنینشون سرازیر کنم و تو دلم فریاد بزنم" بنفسی انت"

روزهای سختی هستند، تو کار خدا دخالت نمی کنم. دیگه با جرئت میگم این روزها بدترین روزهای زندگیم هستند. اما همش به خودم تلنگر می زنم شاید قرار باشه زود بری، سعی کن آدم باشی. تو کار خدا چرا نیار! خودش کمکت می کنه...

اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی/خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

از خودم بدم میاد وقتی نمی تونم طاقت بیارم و میام اینجا چرت و پرت می نویسم و عزیزانم رو نگران می کنم. اما به خدا سخت محتاج دعای خیر همگی هستم. به قول آیدای همیشه مهربونم دیگه این روح من و تو برامون روح نمیشه. یکی از دوستانم می گفت یه روزی میاد به این شرایطت می خندی!!! نه مطمئن باش من هیچوقت تا آخرین روز عمرم نمی تونم به این شرایطم بخندم و همیشه با یادآوری خاطرات تلخم و روحی که از من نابود شد گریه خواهم کرد.

دلم خیلی برای مادربزرگم تنگ شده، خیلی دلتنگشم

آیدای من مواظب خودت باش، باور کن خیلی وقتها بیشتر از خودم نگران تو میشم.

همه شما بزرگوارانم رو به خدا می سپارم و براتون شادی آرزومندم.

یاحق

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 21:35 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

این چند روز اینقدر بد آوردم و پشت سر هم اتفاقات بد برام افتاده که همش دوست دارم خلوتی پیدا کنم و هوار بزنم خدایا هر چی تو بگی من قبول می کنم فقط بذار پیشت گریه کنم، بذار به خودت پناه ببرم.

این روزهای سخت دائما ورد زبونم دعای هفتم صحیفه سجادیه است و اشک از چشمانم سرازیر و قلبم به سختی تنگ...

یاد مهربونی های مادربزرگم منو داره دیوانه می کنه، وقتی یادم می افته که دست های نازنینش کم کم داره زیر خاک از بین میره چنان قلبم می گیره که دلم می خواد تمام چشم های دنیا رو بهم بدهند تا گریه کنم.

روزهایی هستند که به شدن دارم امتحان میشم و از هر طرف داره برام سختی نازل میشه...اما من نمی ترسم، برخلاف وقتهای دیگر اصلا نمی ترسم، چون به کسی پناه بردم که دستان بزرگش رو روی قلبم گذاشته و در گوشم می خونه:آروم باش... من در کنارتم... نترس...خدای تو هرگز رهایت نمی کنه

چند شب پیش سرمو رو شونه مریم گذاشتم و بغض کردم. بغضم رو فهمید و بهم گفت:" اعظم می دونی اون زمانی که اون مشکلات برای من پیش اومده بود چی آرومم می کرد؟ اون وقتها من خیلی سختی می کشیدم! اما یه روز با خودم گفتم مریم خدا هیچوقت کاری نمی کنه که تو روز قیامت بهش بگی اگر اون نعمت رو بهم می دادی یا اگر این مشکل ر وبهم نمی دادی به نفع من بود!! خدا هرگز خودش رو مدیون بنده اش نمی کنه!! هر چی پیش میاد به فال نیک بگیر و توکل کن، مطمئن باش صلاحت در اون بوده و پشت هر نعمت و هر سختی حکمتی الهی هست که شاید در اکثر مواقع من و تو ناتوان از درک اون باشیم..."

خدایا شکرت

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 18:11 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

مادربزرگم رفت، بدون اینکه بداند رفتنش چه ضربه ای به ما وارد خواهد کرد...

به حیاط خونه مامانی که رسیدم دیدم همه چیز سر جاشه و در و دیوار خونه اش داره فریاد میزنه که پیرزن برگرد تا دوباره نداهای شبانه یا اباصالح المهدی (عج) را از زبانت بشنویم. نتونستم برم داخل خونه، از پشت پنجره اتاق عبادتت رو نگاه کردم. منو ببخش مامانی اشک هام دست خودم نیست، می دونم چقدر دلت دریاست...

یادته مامانی دو سه ماه پیش که فقیری رو به خونه ات دعوت کردی و هر چی لباس داشتی تقدیمش کردی. گفتم آخه عزیز چند دست برای خودت هم نگهدار! خندیدی که جیگر مامانی من که دیگه می دونم چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم!! بیا عزیزم بیا ببین هنوز مهر و جانمازت تو همون خونه قدیمی و باصفات دارن انتظارت رو می کشن. بیا ببین مامانی نازم چه دردیه بدون تو زندگی کردن! باور نمی کنم باور نمی کنم

روی تخت غسالخونه که داشتند پارچه ها رو از سر و بدنت باز می کردن با خودم گفتم خدایا یعنی میشه الآن که صورت مامانی من معلوم بشه و چشمم به چشمش بخوره دوباره بهم لبخند بزنه؟ یعنی میشه دوباره دستش رو به طرف من باز کنه؟ میشه دوباره دستان چروک و نازش رو به سرم بکشه و بگه خدا خدا خدا دختر گل من!

صورت نازت که باز شد و دیدم که مامانی من انگار جدی جدی رفته پیش خدا فقط دستمو روی صورتم گذاشتم و جیغ زدم که عزیز پاشو

الهی بمیرم، صدای جواد رو از راهروی غسالخونه می شنیدم که هق هق میزد و زیارت عاشورا می خواند. مثل یه دختر یتبم یه گوشه نشستم و فقط داشتم نگاه می کردم که موقع غسل چقدر لحظه به لحظه خوشگل تر می شدی. به خدا نه تنها من بلکه معصومه هم دید که داشتی می خندیدی!

عزیز راستش دوست داشتم که می دیدی و البته می دونم که دیدی دختر پسرهات، عروس دامادهات، نوه هات، خواهر برادرهات و بچه هاشون، همسایه هات خلاصه همه و همه چه زاری می کردند. تشییع جنازه ات شلوغ ترین تشییع جنازه ای بود که به عمرم دیده بودم، بس که همه دوستت داشتند، بس که دستت به خیر بود. از مراسم که برگشتم با خودم زمزمه کردم:"ای دوست چنان بزی که بعد از مردن            انگشت گزیدنی به یاران ماند"

روح تو نازنینم و همه رفتگان غریق آرامش باد مهربون مادربزرگم.

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 22:18 توسط اعظم |