تبليغاتX
فرش تا عرش

فرش تا عرش
عارفانه


به نام خدا

سلام

هیچوقت درس هایی که می گیرم یادم نمیره. اون موقع که بچه بودم اینقدر رایطه مون با خاله اینها صمیمی بود که انگار همگی از یک خانواده بودیم. بالاخص که شوهر خاله عزیزم از سادات هستند و 4 تا پسر دسته گل دارند که بررگترینشون رضای نازنینم است که تقریبا دیگه 40 سالش شده... یه پسر ناز و مودب هم داره که اسمش مهدی است و من عاشقشم.

نمی دونم ماجرا از کجا شروع شد، اصلا چی شد و چه اتفاقی افتاد که نزدیک 6 سال تمام با خاله اینها قهر کردیم. خدا الهی باعث و بانی اش رو لعنت کنه. چی شد اون همه محبتی که به هم داشتیم؟ اونها برای ما می مردند، ما برای اونها خودمون رو خفه می کردیم. به خدا خودمون هم نفهمیدیم چی شد... اون همه صمیمیت به اونجا رسیده بود که فقط اگر همدیگر رو تو مهمونی ها می دیدیم سلام و علیک می کردیم.

تا اینکه همین چند ماه پیش متوجه بیماری سخت رضا شدیم. چندین روز بابت بیماری لوسمی بستری شد. چقدر شیمی درمانی شد.دیگه اینقدر شکسته شده بود که اون رضایی نبود که وقتی تو خیابون راه می رفت دخترها دستشون رو ببرند و بابت زیبایی اش تحسینش کنند. بعد ها خانمش بهم گفت که اینقدر ضعیف شده بود که صبح ها قبل از اینکه بلند بشم اول صورتم رو می بردم پیشش تا قشنگ ببینم که هنوز نفس می کشه یا خدای نکرده فوت کرده

بیماری رضا چنان ما رو منقلب کرد که شب تا صبح کار مامان و بابا شده بود گریه و زاری. دوباره صمیمی شدیم، دوباره همون حلقه همیشگی رو دور هم زدیم و یه قلیون گذاتشتیم وسط و حالا نخند کی بخند...دوستی ها برگشت، برای شاد شدن رضا حاضر بودیم هر کاری بکنیم، خاله بابت حرفهایی که زده بود از بابا معذرت خواهی کرد. مامان از خاله معذرت خواهی کرد و به همین راحتی دوباره شدیم همون پسر خاله دختر خاله هایی که واسه هم می مردیم. یه روز که رفته بودیم خونه رضا، دیدم چشمانش پر اشک شد. برگشت به مادرم گفت :"خاله مریضی من خیلی اذیتم کرد خیلی داغون شدم اما خدا رو بابتش شاکرم، چون بهم فهموند کی ها دوستم دارند و  کی ها مگسان دور شیرینی بودند!"

سر بیماری رضا خیلی سختی کشیدیم، خیلی گریه کردیم. خدا رو صدها هزار مرتبه شکر که روز به روز بهتر شد و خداوند به زن و بچه اش و خاله اینها و به ما رحم کرد. حالا ماشاءالله داره رو میاد، تقریبا خوب شده و جون گرفته. خدا رو هزاران مرتبه شکر

اما این چند روز حال مادربزرگم خیلی بده. بنده خدا رفتند تو کما و ما داریم بال بال می زنیم که خدایا بهمون رحم کن. دیروز که پسر خاله مرتضی(داداش رضا) پیش مادربزرگم مونده بود می گفت یکی از پرسنل بیمارستان بهم گفته خوش به حال این حاج خانم چه نوه های دلسوزی داره... مرتضی هم گفته بود ما 19 تا نوه هستیم که همه مون جونمون برای مادربزرگمون درمیاد. طفلی مرتضی یه پاش تهرانه یه پاش سمنان. خلاصه که واقعا داریم جون میدیم برای ننجون نازمون. همگی دستمون به آسمونه و چشم امیدمون به رحمت حق و از همه مهمتر اینکه رابطه هامون از همیشه صمیمی تر...

خدا انشاءالله همه بیماران رو شفا بده

چقدر حرف زدم دلم تنگه

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 21:30 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

سال ۷۲ یه دختر کوچولویی بود که روی برفها خورد زمین. خیلی گریه کرد، هر کاری کرد نتونست بلند بشه. مادرش اومد و بغلش کرد، از مدرسه تا خونه محکم مادر از گل بهترش رو چسبیده بود و از شدت ترس و درد چشمانش رو بسته بود. گویا پاهاش شکسته بود.

همون روز اون دختر کوچولو رو بردند دکتر... دکتر عکس از پاهاش گرفت و گفت:"خانم پاهاش شکسته، اما مهمتر از اون استخوان خواره پای چپ دخترتون است که باید هر چه زودتر پس از بهبود شکستگی عمل بشه و تحت درمان قرار بگیره و گرنه...!!

دختره خیلی ترسیده بود. شکستگی پاهاش که خوب شد قسمت شد با تمام فامیل ها بره مشهد زیارت آقا امام رضا علیه السلام. مادرش به ضریح چسبید، نمی دونم چی گفت اما فقط دیدم اشک ریخت و زیر لب زمزمه هایی کرد. وقتی برگشت به دخترش گفت:" مامان من دلم نمیاد دخترم رو بدم دست پزشکان و زیر تیغ جراحی! برای پاهای کوچولوت دعا کردم که خود آقام شفاش بده"

یا امام رضا (ع) الآن اگر دارم راه میرم، به برکت لطف شما و دعای مادرم بوده و هست. هیچوقت این دختر رو که حالا دیگه خیلی بزرگ شده به حال خودش رها نکنید. اون تمام امیدش به خدا و دستان پرمهر شما و خانواده اش است.

دوستتون دارم امام مهربونم

یا الله یا محمد(ص) یا علی (ع) دردم داو کن...

یا ابالفضل العباس آقا جونم هر وقت هر کجا کارم گیر کرد دست به دامنتون شدم و گفتم عزیزدل حسین (ع) من تا آخر عمرم هم فکر کنم مطمئنم نمی تونم ذره ای از عشقتون به آقا امام حسین (ع) رو درک کنم. پس شما رو به عشقتون به آقام قسم بذارید کفش هام رو پیش شما در بیارم و به زیارت آقام حسین (ع) برم. چقدر ازتون با این حرف حاجت گرفتم الله اعلم. عزیزدل فاطمه (س) آقا جونم دوباره اومدم پیشتون کفش هام رو دربیارم و ازتون بخوام حاجتم رو روا کنید تا من فقط برای زیارت در خونه امام حسین (ع) رو بگیرم و نه برای گرفتن حاجت.

قربون عشق دل مهربونتون برم آقا شما رو قسم به جان مولاتون حسین (ع) به دادم برسید.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 15:41 توسط اعظم |