تبليغاتX
فرش تا عرش

فرش تا عرش
عارفانه


به نام یگانه نازدار جهان

و سلام به دوستان و سروران عزیز

داستان نیست ، واقعیت محض است . چند سال پیش یکی از دوستان پدر برایشان تعریف کرده بودند که :

۱۵ سالی میشد که ازدواج کرده بودم ، پسری ۱۲ ساله داشتم که معلول بود . اینقدر از زن و زندگی و بچه خسته شده بودم که هیچوقت رغبتی برای خونه رفتن نداشتم . شبها دیر به منزل میرفتم و وقتی هم که می رسیدم بدون هیچ حرفی می خوابیدم . نه حوصله همسرم رو داشتم و نه فرزندم . خیلی باهاشون بد اخلاق بودم ... تا اینکه محرم اون سال رسید .

یکی از همسایه ها ازم خواست پسرم رو به هیئتشون ببرم تا عزاداران آقا ابالفضل العباس(ع) بالا سرش سینه بزنند بلکه شفا بگیره . کلی به حرف طرف خندیدم و در برابر اصرارش انکار می کردم که بالاخره با اون همه التماس و درخواست تونست راضی ام بکنه که پسرم رو شب به هیئت ببرم .

شب که شد مجبور شدم پسرم رو کول کنم و به جمع عزاداران ببرم . مسئول هیئت تا منو دید سریع به طرفم اومد تا کمک کنه پسرم رو جایی بنشونیم ، اما من چون هیچ اعتقادی نداشتم و همه اینها رو مسخره بازی فرض می کردم بدون اینکه کمکش رو قبول کنم پسرم رو طوری رو زمین گذاشتم که انگار پرتابش کرده باشم .

خلاصه یکی دو ساعتی رو تو خیابونها چرخی زدم و به هیئت برگشتم تا پسرم رو به خونه برگردونم . هیچ اتفاقی نیفتاده بود . به یاد صحبتهای دوستم ( مسئول هیئت ) افتادم که انشاءالله با عنایات آقا ابولفضل (ع) شفا می گیره . دیگه مطمئن شده بودم که همه اینها حرف های پوچ و بی معنی است ...

شب رو زودتر و خسته تر از همه شبها خوابیدم که نصف شب با جیغ های خانمم به طرز وحشتناکی از خواب بلند شدم و پسرم رو سرپا دیدم . پسرم رو دیدم که دستهای مهربون آقام شفاش داده بود . داد زدم :" یا ابالفضل "

پسرم گریه کنان گفت :" بابا آقا اومده بودند بالاسرم "

از اون روز به بعد من شدم مرد زندگی ، شوهر خوب برای همسرم و پدر خوب برای فرزندم . هر روز که می گذره بیشتر عاشق اهل بیت میشم و از خدا و بابت اون همه گناه طلب عفو و بخشش می کنم .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 10:37 توسط اعظم |