تبليغاتX
فرش تا عرش

فرش تا عرش
عارفانه


به نام دانای کل

با سلام به عزیزان شما دلم و دوستان همراهم

چند روز پیش داشتم تلویزیون می دیدم که عزیزی جمله زیبایی رو بیان کردند : " اگر ما انسانها یاد بگیریم قبل از اینتکه مسئول خودمون باشیم ٬ مسئولیت دیگران رو به عهده بگیریم ٬ اون وقت دنیا میشه بهشت "

با شنیدن این جمله زیبا یاد پیامبر عزیزمون (ص) و پیمان اخوتی که بین انصار و مهاجرین بستند افتادم . هر مهاجر برادر یک انصارو چه برادری عمیقی ! انصار مسلمان با پرده ای خانه حقیرش رو دو قسمت میکرد تا برادرش در خانه او زندگی کنه ! سر سفره غذا برای اینکه برادرش متوجه فقری که داشته نشه ٬ بچه اش رو سرگرم میکنه تا از زور گرسنگی گریه نکنه و به خواب بره ٬ اون وقت خودش و همسرش بدون خوردن غذایی فقط از دهانشون صدا در میارن تا ... معنای واقعی مسلمانی رو باید در اون زمان جستجو کرد ٬ خدایا اونها کجا بودند و من کجا !

با خودم آرزو کردم که کاش میشد آقامون زودتر ظهور کنند و اون روزهای گرم و قشنگ برگردند . تو این چند روز همش فکر می کردم که انشاءالله آقامون که ظهور کنند یکی از مهمترین برنامه هاشون رو روی مسئول دانستن مسلمانان نسبت به هم قرار خواهند داد . اونجاست که دیگه زندگی همدیگه رو از زندگی خودمون مهمتر می دونیم و حاضریم برای همدیگه از خودگذشتگی کنیم تا رضای خداوند رو بدست بیاریم .

خوشبختانه در یکسال اخیر به برکت دعای خیر آقا امام زمان (عج) با عزیزانی آشنا شده ام که نسبت بهم احساس مسئولیت می کنند و اینقدر بهم محبت دارند که نمی دونم چیکار کنم که بتونم ذره ای از اون همه خوبی رو جبران کنم . در واقع میخوام بگم اون عزیزان دلم دارند خودشون رو برای ظهور آماده می کنند ! من که نمی دونم چکار باید بکنم تا بتونم جوابگوی ذره ای از محبت های دوستانم باشم٬ به خاطر همین همه چیز رو به خود آقامون واگذار می کنم تا انشاءالله با عنایاتشون منو از شرمندگی دوستانم در بیارن .

اما آقا جون پس من چی ؟ من مسئولیت کی رو قبول کنم ؟ ؟ ؟ ؟

درسته حالا می فهمم بهترین کار اینه که خودم رو مسئول اون بیماری بدونم که رو تخت بیمارستان خوابیده و وقتی میرم بالا سرش ٬ نگاه های پر از نیازش بهم تلنگر میزنه که خدایا نکنه ذره ای به این همه نیاز بی توجه بشم . خدایا بهمون صبر و توان بده تا در حق هیچیک از بندگانت کوتاهی نکنیم .

راستی بهتون نگفتم ٬ یعنی خواستم با تاخیر بگم ٬ یکشنبه هفته پیش که بیمارستان رفتم ٬ دیدم رو جسم نحیف وحید پارچه ی سفیدی کشیده شده . با پرس و جوی کوتاهی متوجه شدم که چند دقیقه قبلش ... هق هق کنان بالا سرش رفتم و پارچه رو از صورتش بلند کردم ٬ خدا جون باورم نمیشد چه لبخندی رو لبهاش نشسته بود ! اولین بار بود که چهره اش رو شاد می دیدم . انگار یکسال تمام منتظر لحظه وصال بوده و حالا به معشوق ازلی و ابدی اش رسیده . با خواندن فاتحه ای پارچه رو دوباره رو صورتش انداختم و مطمئن بودم که دعایی که دوستان مهربونم برای سلامتی اش کردند ٬ حالا باعث صبر خانواده اش و انشاءالله شادی روحش میشه . وحید جان خدایت بیامرزد

همه شما عزیزان دل و نازنین هام رو به خدای مهربون مهربون مهربون می سپارم . در پناه حق باشید و پیروز انشاءالله

 mm

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 21:46 توسط اعظم |




به نام یگانه نازدار جهان

دوستان عزیزم سلام .

یکی دو هفته ای هست که در بخش ICU جنرال بیمارستان شریعتی کارورزی دارم . متاسفانه شرایط کلی آی سی یو طوری است که مریض های فوق العاده بدحال به اونجا منتقل میشن و هر چقدر هم که خوب ازشون مراقبت بشه باز هم امید برگشت آنچنانی به مریض نیست .

همه اینها رو گفتم تا براتون از وحید تعریف کنم! وحید پسر ۲۰ ساله ای است که دی ماه سال گذشته بعد از تصادفی که داشته دچار آتروفی مغز شده و در این بخش بستری شده ، و با گذشت نزدیک به یکسال هنوز به هوشیاری کامل نرسیده . روز اولی که من و دوستانم وحید نازنین رو دیدیم ، حسابی متعجب شده بودیم ، آخه شرایط خیلی بدی داره ، از یک طرف به این علت که تو این یکسال غذایی مصرف نکرده و تمام تغذیه اش از سرم است دچار لاغری مفرط شده ، فکش به عقب رفته و برای کنترل دفعش ژژنوستومی اش کرده اند . تازه همه اینها به کنار ، به خاطر مشکلات تنفسی که داشته براش تراکئوستومی انجام شده ( لوله ای رو در نای می گذارند تا بیمار از اون طریق تنفس داشته باشه ) . خلاصه که هر چقدر از شرایطش براتون بگم باز هم کم گفتم ، اما با همه این اوصاف باز هم زیبایی خاصی تو صورتش موج میزند . چشمهای درشت و مژه های بلند  و صورت ظریفش نشون میدن که قبلا بسیار زیبا بوده .

دوشنبه هفته پیش که برای اولین بار والدین وحید رو دیدم ، حسابی شوکه شدم . مادر وحید که بالا سرش اومد و صداش زد طفلی پسر نازنین چشمهای بی رمقش رو باز کرد و با حرکات اونها شروع کرد به دنبال مادر گشتن !

-- وحید جون مامانی سلام !

لبخند شیرین و معصومانه ای رو لبهای وحید نشست .

-- مامان جون بابا رو بوس کن !

بعد لبهاش رو به سختی غنچه کرد تا بتونه صورت بابا رو ( که به لبهای وحید چسبونده بود ) ببوسه . خواهر کوچیکه هم اومده بود و با عشق و علاقه موهای داداشش رو می شست و حمومش می کرد . احساس آرامش عجیبی رو در وجود وحید حس می کردم . دوباره مامان اومده بود و برای وحید یا علی بن موسی الرضا(ع) خریده بود . بابا براش پارچه سبر یا حسین (ع) خریده بود و ... خدایا ! مونده بودم که وحید و خانواده اش تو این یکسال چی کشیده اند.

ملاقاتی ها که رفتند ، دوباره چشمهاش رو بست . حس کردم بدجور دلم میخواد برای چند لحظه هم که شده بالا سرش برم و باهاش حرف بزنم ، اما انگار خواب بود یا شاید هم خودش رو به خواب زده بود . هر چی که صداش کردم بهم جواب نداد ولی من حرفهای دلم رو باهاش زدم :

-- وحید! من مطمئنم که خدا با تو است . انشاءالله که همه این اتفاقات خیر باشه ، می دونم روزی رو می بینم که دوباره مثل قبل برمیگردی پیش مامان و بابا ، دوباره رو پاهای خودت می ایستی و زندگیت رو خودت اداره می کنی .

هنوز جمله ام رو کامل نکرده بودم که قطره اشکی از چشمان معصومش ریخت ، برای مدت خیلی کوتاه اونها رو باز کرد و دوباره بست و قطره بعدی .

خدایا تو رو به بزرگی و عظمتت قسم میدم ، دستهای به دعا برداشته شده خانواده وحید رو بگیری و سلامتی اون عزیز دل و همه مریض های عالم رو بهشون برگردونی . آمین

دوست گلم میشه ازت خواهش کنم برای سلامتی وحید یک صلوات بفرستی ؟ ممنونتم یک دنیا

در پناه حق باشید

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر 1385 6:5 توسط اعظم |