تبليغاتX
فرش تا عرش
عارفانه
به نام حضرت حق

با عرض گرمترین سلام ها به دوستان مهربونم و یاران همراه

یادم میاد پنجم ابتدایی که بودم ، معلم بزرگوارم مطلبی از معراج پیامبر (ص) رو برامون تعریف کردند که حیف می دونم اینجا ازش صحبت نکنم .

شب معراج پیامبر (ص) ، ملایک از ایشون دعوت کردند تا در ضیافتی که براشون تدارک دیده شده بود ، حاضر شوند و از غذاهای بهشتی تناول کنند . پیامبر (ص) طبق روح رئوف و مهربونشون از خداوند درخواست کردند تا شخص دیگری هم در این مهمانی حضور پیدا کند تا به تنهایی سر سفره ای که ملایک براشون آماده کرده بودند ننشینند .

درخواست پیامبر مورد قبول قرار گرفت و یکی از ملایک مسئولیت آوردن مهمان را به عهده گرفت . مدت کوتاهی نگذشت که آن عزیز بر پیامبر (ص) وارد شد و سر سفره نشست ، اما پیامبر (ص) نمی توانستند صورت اون شخص رو ببینند و تنها دستان مهمون تازه وارد رو می دیدند که مثل پیامبر (ص) با آوردن نام خداوند مشغول صرف غذا شدند .

مهمون پیامبر (ص) به آرامی غذاشون رو تناول می کردند که در همین حین قطعه کوچکی از اون غذا روی دستانشون افتاد !

پیامبر (ص) بعد از بازگشت از معراج ، تمام اتفاقات رو برای نزدیکانشون شرح می دادند که ...

دستان مبارک حضرت علی (ع) رو دیدند که همون تکه غذا هنوز رو دستانشون مونده بود .

یا رب به  علی ابن ابیطالب  و آل              آن شیر خدا و بر جهان جل جلال    

کاندر سه مکان رسی به فریاد همه              اندر دم نزع و قبر و هنگام سوال

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 18:27  توسط اعظم | 

 

به نام حضرت حق                                                  

سلام دوستان مهربونم :             

نمی دونم این قسمت از  سخنرانی حضرت علی ( ع ) رو در نهج البلاغه  خواندید یا نه ، اما حتی اگر خوانده باشید مرور کردنش بی فایده نیست :                                                                         

حضرت علی علیه السلام فرمودند : " بخیل خود را به  فقری دچار می سازد که از آن گریزان است ! ودر روز قیامت بابت مالی ازاوسوال می شود که بهره ای از آن نداشته است"

 

بله هر  کسی تمام تلاش خودش رو می کنه تا در زندگی دچار فقر نشه ، اما  شخص بخیل  با تمام این تلاش ها باز فقیر است و خانواده اش در مضیقه ! و در  روز قیامت از ثروتی سوال  می شود که  در دستش بوده ، ولی ...                                                                                                     

حقیقتش  رو بخواهید خودم هم هر از گاهی خسیس میشم  و با خودم  فکر می کنم که  چرا فلان جا من اون پول رو خرج کردم ! اما بعد که به خودم میام به خودم میگم:" دختر جون خدا رو شکر کن که هر چی بوده خرج خوشی و مسافرت و دوست شده، نه هزینه بیمارستان و دوا درمان." مگه نه ؟ انشاءالله همیشه تمام هزینه های شما دوست خوبم برای شادی هاتون باشه . به امید حق و در پناه او باشید.     

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 21:36  توسط اعظم | 
به نام خالق هر چه هست و بايد باشد

دوستان نازنينم سلام . خيلي وقت بود كه مي خواستم بنويسم ، اما فرصتي پيش نمي اومد . حالا ميخوام هر طور شده بنويسم و بگم حتي اگر مجبور باشم از كارهاي مهمم بزنم . اول از همه اجازه بديد از مطلبي شروع كنم كه شايد براتون مضحك باشد به هر حال تعريف مي كنم تا بهم بخنديد .

يادم مياد يكي از اساتيد گرامي سر كلاس گفته بودند كه زكات مي تونه هر چيزي باشه ، نه فقط پول كه حتي آبرو ! انسان مي تونه از آبروي خودش به ديگران زكات بده ! به صحبت هاشون كه فكر كردم ديدم پر بيراه نميگن تا اينكه ...

چند روز پيش خسته و كوفته از بيمارستان زدم بيرون . كمرم به شدت درد مي كرد و احساس مي كردم كه پاهام ديگه براي خودم نيستند . به ايستگاه اتوبوس كه رسيدم ، خستگي ام چند برابر شد ، اتوبوس نبود و كلي آدم تو صف ايستاده بودند . طبق عادت زير لب كمي غر زدم و در انتهاي صف ايستادم . دائما پاهام رو جابجا مي كردم تا حداقل براي چند ثانيه هم كه شده يكي شون استراحت كنه .

بالاخره بعد از ده دقيقه اتوبوس رسيد و همه به سمتش هجوم بردند ! سوار كه شدم جايي براي نشستن نمونده بود ، اما ترجيح ميدادم آويزون ميله ها بشم تا اينكه بخوام منتظر اتوبوس بعدي وايستم . كم كم همه به همون نتيجه اي رسيدند كه من رسيده بودم و ماشين مملو از جمعيت شد ، طوري كه ديگه جايي براي تكان خوردن هم نمونده بود . از همه بدتر اينكه تو هر ايستگاه براي اينكه مسافران بتونند سوار بشن مجبور مي شديم كيپ تر وايستيم .

چشمتون روز بد نبينه ، ديگه نايي نداشتم كه روي پاهام وايستم ، دستم هم تو اون همه شلوغي پربار بود و هيچ بنده خدايي تعارف نزد كه حداقل وسايلت رو بده تا برات نگه دارم . به هر حال مجبور بودم اون همه سختي رو به اميد رسيدن به مقصد تحمل كنم .

خوشبختانه به انتهاي مقصد كه مي رسيديم ، عده اي پياده مي شدند و جا براي نفس كشيدن باز ميشد . به دور و برم نگاه كردم ، همه اونهايي كه بغل دستم ايستاده بودند جوان بودند و البته بعد از من سوار شده بودند . در يكي از ايستگاه ها مسافري كه من بالاسر صندلي اش وايستاده بودم پياده شد و ... خواستم بنشينم كه يك آن حس كردم نكنه يكي از اونهايي كه اينجا ايستادند خسته تر از من باشند ؟؟؟ تصميم گرفتم هيچ عكس العملي نشون ندم تا هر كي دلش ميخواد روي صندلي بنشينه . تو عوالم خودم بودم كه احساس شديد فشار كردم و متوجه شدم خانمي به سختي داره هلم ميده تا جاي من بنشينه . بنا بر تصميمي كه گرفته بودم كنار كشيدم و با خودم گفتم از جاي خودم به اين خانم زكات ميدم !

نفر دوم پياده شد باز هم همون فكر ها رو كردم و باز هم با همون فشار مواجه شدم . نوبت به نفر سوم رسيد و ... جالب اينجا بود كه به چهره هر كسي كه نگاه مي كردم مي ديدم خودم از همه شون خسته تر هستم ، اما ... ديگه خسته شدم و از اين همه بي احترامي حالت انزجار بهم دست داد ، نفر سوم كه جام نشست با چشمان خشم آلود بهش نگاه كردم تا متوجه بشه كه چقدر از حركتش بدم اومده . چند ثانيه اي رو تو چشمهاي طرف زل زده بودم ، اما خوشبختانه حواس اون خانم به من نبود ، منتظر بودم بهم نگاه كنه كه !!!

من چيكار داشتم مي كردم ؟ ياد اين آيه افتادم ، يا ايها الذين آمنو لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذي . خدايا منو ببخش . شكرت مي كنم كه حواس اون خانم رو پرت كردي . درسته كه صندلي ام رو بهشون زكات داده بودم ، اما با اذيت و نگاه بدم داشتم اون رو باطل مي كردم . ديگه اشكم داشت مي ريخت ، خسته بودم اما انگار ديگه هيچي حس نمي كردم . خدايا شكرت كه هر لحظه چيز جديدي يادم ميدي و هيچوقت تنهام نميذاري . دوستت دارم و محتاج محبت هاي بي دريغتم .

دوستان گلم ببخشيد كه پرحرفي كردم . در پناه حق باشيد و دلشاد و حق يارتان

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 10:3  توسط اعظم |