تبليغاتX
فرش تا عرش

فرش تا عرش
عارفانه


حضرت حق

سلام

یادم میاد که چند ماه پیش وقتی از رفتن مادربزرگم خیلی داغون بودم، عزیزآقای همیشه در صحنه برام کامنتی گذاشتند که تازه مفهومش رو درک می کنم. ایشون برام نوشتند که بعد از فوت مادر بزرگوارشون متوجه شدند که دنیا خیلی بی ارزش و بی مقدار است و ذره ای دل بستن به دنیا یعنی اشتباه محض... حقیقتش اون موقع این صحبتشون رو درک نکردم تا اینکه چند روز پیش خبر درگذشت آیت الله بهجت رو شنیدم و باور کنید برای چند لحظه احساس کردم دنیا برام به آخر رسیده! تا جایی که چشمه چشمانم جا داشت گریه کردم و ضجه زدم. باورم نمی شد که دیگه از انفاس پاک این مجتهد عالیقدر محروم شدیم. تو دلم همه آرزوهایی که درباره دیدار با حضرت داشتم رو مرور کردم، یاد صحبت های ایشون افتادم که گفته بودند ظهور به جدی نزدیک است که خود من هم امید دارم روز ظهور رو ببینم. چه گریه ها که از غم درگذشت ایشون نکردم و چه ناله ها که از اعماق وجودم نزدم. حالا واقعا دارم می فهمم منظور عزیزآقا چی بوده... اما یک لحظه با خودم گفتم اعظم وقتی نبود مرجعی مثل آیت الله بهجت این همه دنیا رو تیره و تار می کنه، ببین نبود آقا امام زمان (عج) چقدر دردناک و سخت است.

راستش دیشب که سرکار بودم یه اتفاقی افتاد که خیلی دلم گرفت. اصلا دوست ندارم توضیح بدم چی شد اما تو این یکی دو سالی که سرکار میرم تازه فهمیدم میگن دوره آخر الزمان شده یعنی چه... با خودم فکر کردم خدایا من تو این دوره و زمونه چطوری دوام بیارم وقتی همه اینطور دارند به هم طلم می کنند و حتی خود من هم دارم به بندگان خدا ظلم می کنم!!!! اما انگار دست مهربون خدا در مغزم رو زد و خدا اومد پیشم نشست و بهم گفت مگه من همون خدایی نبودم که تو همین دوره آخر الزمان که تنها چیزی که پیدا نمیشه مردی و بزرگواری و محبت است دوستانی مثل عزیزآقا، حاج آقای مشتهری، آقای آذرانی، هدا، مریم، آیدا، فاطمه و ... رو بهت دادم که احساس ناامنی نکنی. مگه من همون خدایی نبودم که خانواده ای بهت دادم که هی چی با خانواده بقیه مقایسه می کنی می بینی بهترین پدر و مادر و برادرها رو به تو دادم؟؟؟؟؟؟ شرمنده شدم تو دلم اشک ریختم و خدا رو شکر کردم. به خودم که اومدم دیدم آقای عظیمی و آقای علیزاده چه تلاشی دارند می کنند تا از حق من دفاع کنند. هم از خدا تشکر کردم و هم از اون همکاران مهربون و نجیبم با خودم گفتم تو اول خیلی بیشتر به بندگان خدا اهمیت می دادی، اینقدر هم بدجنس نبودی!! برگرد و شیعه واقعی شو! یا شیعه واقعی شو یا با برداشتن نام شیعه از روی خودت آبروی حضرت علی (ع) رو نبر. بعد با تمام وجودم از خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها توفیق داشتن تشیع واقعی رو خواستم، هم برای خودم هم برای همه عزیزان و بندگان خدا

یاحق

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 15:12 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

دیشب داشتم فکر می کردم چقدر شیرینه روزهایی که آقا امام زمان (عج) ظهور می کنند. نه تنها چشمانمان به جمال نورانی آقامون منور میشه، بلکه به سبب ظهور حضرت و رجعت بسیاری از بزرگان تازه میشه فهمید زندگی یعنی چه!!!

موقع خواب چشمانم رو بستم و در ذهنم تجسم کردم که حافظ علیه الرحمه که از اشعارش می توان فهمید از شیفتگان آقا امام زمان (عج) بوده دوباره برگرده و بخواد دیوان جدیدی اینبار فقط در مدح مولا بنویسه حضرت عیسی(ع) و حضرت ادریس(ع) رو زیارت کنیم و از حضورشون بهره مند بشیم... خلاصه که دیدن داره اون روزها! نمی دونم چرا کم کم دارم بوی نازنین آقا رو می شنوم. یعنی میشه حضرت تشریف فرما بشن؟

بسیاری از اشعار حافظ رو دیشب مرور می کردم، خیلی جالب بود. به یکی از زیباترین اشعارش رسیدم که مستقیما نام مبارک آقا رو با عنوان "مهدی دین پناه" آورده بود. تا حالا اون شعر رو نخوانده بودم، حتما انشاءالله یه روز همین جا می نویسمش.

این چند ماه همش یا پنجشنبه ها شب کار بودم، یا جمعه ها صبح کار، به خاطر همین فرصت نمی کردم دعای ندبه درست حسابی بخوانم. اما خدا رو شکر این هفته اینطوری نشد و از دیروز داشتم برای ندبه امروز برنامه ریزی می کردم. خیلی چسبید، یه جور دیگه چسبید. شیرین بود، دلگشا بود و پر از امید به ظهور همه عزیزانم رو یاد کردم. همه رو دعا کردم از خانواده ام بگیرید تا عزیزآقای عزیزم و خانواده با محبتشون، حسین از گل بهترترم، حاج آقای مشتهری، آیدای نازنینم، سحر نازم که خیلی وقته ندیدمش و دلتنگشم همکاران مهربونم و هر کی که روی زمین زندگی می کنه

راستی امروز حاج آقای مشتهری بهم اس ام اس دادند:"یک رویداد کم نظیر و جالب در سال آینده، جمعه۸/۸/۸۸ تولد امام هشتم (ع) است. صلوات بفرستید"

یاحق

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 8:31 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

نمی دونم از کجا شروع کنم یا چی بگم؟  وقتهایی که مبسوط میشم میگم شاید هنوز امیدی باشه... حتما حکمتی هست و خدا کمکم می کنه. ولی وای به روزی که مقبوض باشم.

درد خودم کم بود، درد آیدای نازنین و از گل بهترم هم بهش اضافه شده. وای به روزی که من بنویسم و عزیزآقای گلم یا هدای مهربونم یا سحر عزیزدلم بخوانند من چی نوشتم...چی میشه؟ نمی تونم بنویسم، آیدا جان تو خودت خوب می دونی نمیشه نوشت...دیگه بریدم. صبح که از خواب پا میشم هنوز بالشم از گریه های دیشب خیس مونده و قلبم هنوز تنگ!

عزیزآقا ازت ممنونم که منو ندبه خوان کردی. هر چند من کجا و درک دعای ندبه کجا...اما تنها امید من برای زندگی اینه که صبر  کنم جمعه صبح بشه و تمام گریه هایی رو که برای امام زمانم (عج) نگه داشتم پیش وجود نازنینشون سرازیر کنم و تو دلم فریاد بزنم" بنفسی انت"

روزهای سختی هستند، تو کار خدا دخالت نمی کنم. دیگه با جرئت میگم این روزها بدترین روزهای زندگیم هستند. اما همش به خودم تلنگر می زنم شاید قرار باشه زود بری، سعی کن آدم باشی. تو کار خدا چرا نیار! خودش کمکت می کنه...

اشک در چشمان من دریای غم دارد ولی/خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من

از خودم بدم میاد وقتی نمی تونم طاقت بیارم و میام اینجا چرت و پرت می نویسم و عزیزانم رو نگران می کنم. اما به خدا سخت محتاج دعای خیر همگی هستم. به قول آیدای همیشه مهربونم دیگه این روح من و تو برامون روح نمیشه. یکی از دوستانم می گفت یه روزی میاد به این شرایطت می خندی!!! نه مطمئن باش من هیچوقت تا آخرین روز عمرم نمی تونم به این شرایطم بخندم و همیشه با یادآوری خاطرات تلخم و روحی که از من نابود شد گریه خواهم کرد.

دلم خیلی برای مادربزرگم تنگ شده، خیلی دلتنگشم

آیدای من مواظب خودت باش، باور کن خیلی وقتها بیشتر از خودم نگران تو میشم.

همه شما بزرگوارانم رو به خدا می سپارم و براتون شادی آرزومندم.

یاحق

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387 21:35 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

این چند روز اینقدر بد آوردم و پشت سر هم اتفاقات بد برام افتاده که همش دوست دارم خلوتی پیدا کنم و هوار بزنم خدایا هر چی تو بگی من قبول می کنم فقط بذار پیشت گریه کنم، بذار به خودت پناه ببرم.

این روزهای سخت دائما ورد زبونم دعای هفتم صحیفه سجادیه است و اشک از چشمانم سرازیر و قلبم به سختی تنگ...

یاد مهربونی های مادربزرگم منو داره دیوانه می کنه، وقتی یادم می افته که دست های نازنینش کم کم داره زیر خاک از بین میره چنان قلبم می گیره که دلم می خواد تمام چشم های دنیا رو بهم بدهند تا گریه کنم.

روزهایی هستند که به شدن دارم امتحان میشم و از هر طرف داره برام سختی نازل میشه...اما من نمی ترسم، برخلاف وقتهای دیگر اصلا نمی ترسم، چون به کسی پناه بردم که دستان بزرگش رو روی قلبم گذاشته و در گوشم می خونه:آروم باش... من در کنارتم... نترس...خدای تو هرگز رهایت نمی کنه

چند شب پیش سرمو رو شونه مریم گذاشتم و بغض کردم. بغضم رو فهمید و بهم گفت:" اعظم می دونی اون زمانی که اون مشکلات برای من پیش اومده بود چی آرومم می کرد؟ اون وقتها من خیلی سختی می کشیدم! اما یه روز با خودم گفتم مریم خدا هیچوقت کاری نمی کنه که تو روز قیامت بهش بگی اگر اون نعمت رو بهم می دادی یا اگر این مشکل ر وبهم نمی دادی به نفع من بود!! خدا هرگز خودش رو مدیون بنده اش نمی کنه!! هر چی پیش میاد به فال نیک بگیر و توکل کن، مطمئن باش صلاحت در اون بوده و پشت هر نعمت و هر سختی حکمتی الهی هست که شاید در اکثر مواقع من و تو ناتوان از درک اون باشیم..."

خدایا شکرت

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387 18:11 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

مادربزرگم رفت، بدون اینکه بداند رفتنش چه ضربه ای به ما وارد خواهد کرد...

به حیاط خونه مامانی که رسیدم دیدم همه چیز سر جاشه و در و دیوار خونه اش داره فریاد میزنه که پیرزن برگرد تا دوباره نداهای شبانه یا اباصالح المهدی (عج) را از زبانت بشنویم. نتونستم برم داخل خونه، از پشت پنجره اتاق عبادتت رو نگاه کردم. منو ببخش مامانی اشک هام دست خودم نیست، می دونم چقدر دلت دریاست...

یادته مامانی دو سه ماه پیش که فقیری رو به خونه ات دعوت کردی و هر چی لباس داشتی تقدیمش کردی. گفتم آخه عزیز چند دست برای خودت هم نگهدار! خندیدی که جیگر مامانی من که دیگه می دونم چند وقت دیگه بیشتر زنده نیستم!! بیا عزیزم بیا ببین هنوز مهر و جانمازت تو همون خونه قدیمی و باصفات دارن انتظارت رو می کشن. بیا ببین مامانی نازم چه دردیه بدون تو زندگی کردن! باور نمی کنم باور نمی کنم

روی تخت غسالخونه که داشتند پارچه ها رو از سر و بدنت باز می کردن با خودم گفتم خدایا یعنی میشه الآن که صورت مامانی من معلوم بشه و چشمم به چشمش بخوره دوباره بهم لبخند بزنه؟ یعنی میشه دوباره دستش رو به طرف من باز کنه؟ میشه دوباره دستان چروک و نازش رو به سرم بکشه و بگه خدا خدا خدا دختر گل من!

صورت نازت که باز شد و دیدم که مامانی من انگار جدی جدی رفته پیش خدا فقط دستمو روی صورتم گذاشتم و جیغ زدم که عزیز پاشو

الهی بمیرم، صدای جواد رو از راهروی غسالخونه می شنیدم که هق هق میزد و زیارت عاشورا می خواند. مثل یه دختر یتبم یه گوشه نشستم و فقط داشتم نگاه می کردم که موقع غسل چقدر لحظه به لحظه خوشگل تر می شدی. به خدا نه تنها من بلکه معصومه هم دید که داشتی می خندیدی!

عزیز راستش دوست داشتم که می دیدی و البته می دونم که دیدی دختر پسرهات، عروس دامادهات، نوه هات، خواهر برادرهات و بچه هاشون، همسایه هات خلاصه همه و همه چه زاری می کردند. تشییع جنازه ات شلوغ ترین تشییع جنازه ای بود که به عمرم دیده بودم، بس که همه دوستت داشتند، بس که دستت به خیر بود. از مراسم که برگشتم با خودم زمزمه کردم:"ای دوست چنان بزی که بعد از مردن            انگشت گزیدنی به یاران ماند"

روح تو نازنینم و همه رفتگان غریق آرامش باد مهربون مادربزرگم.

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 22:18 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

هیچوقت درس هایی که می گیرم یادم نمیره. اون موقع که بچه بودم اینقدر رایطه مون با خاله اینها صمیمی بود که انگار همگی از یک خانواده بودیم. بالاخص که شوهر خاله عزیزم از سادات هستند و 4 تا پسر دسته گل دارند که بررگترینشون رضای نازنینم است که تقریبا دیگه 40 سالش شده... یه پسر ناز و مودب هم داره که اسمش مهدی است و من عاشقشم.

نمی دونم ماجرا از کجا شروع شد، اصلا چی شد و چه اتفاقی افتاد که نزدیک 6 سال تمام با خاله اینها قهر کردیم. خدا الهی باعث و بانی اش رو لعنت کنه. چی شد اون همه محبتی که به هم داشتیم؟ اونها برای ما می مردند، ما برای اونها خودمون رو خفه می کردیم. به خدا خودمون هم نفهمیدیم چی شد... اون همه صمیمیت به اونجا رسیده بود که فقط اگر همدیگر رو تو مهمونی ها می دیدیم سلام و علیک می کردیم.

تا اینکه همین چند ماه پیش متوجه بیماری سخت رضا شدیم. چندین روز بابت بیماری لوسمی بستری شد. چقدر شیمی درمانی شد.دیگه اینقدر شکسته شده بود که اون رضایی نبود که وقتی تو خیابون راه می رفت دخترها دستشون رو ببرند و بابت زیبایی اش تحسینش کنند. بعد ها خانمش بهم گفت که اینقدر ضعیف شده بود که صبح ها قبل از اینکه بلند بشم اول صورتم رو می بردم پیشش تا قشنگ ببینم که هنوز نفس می کشه یا خدای نکرده فوت کرده

بیماری رضا چنان ما رو منقلب کرد که شب تا صبح کار مامان و بابا شده بود گریه و زاری. دوباره صمیمی شدیم، دوباره همون حلقه همیشگی رو دور هم زدیم و یه قلیون گذاتشتیم وسط و حالا نخند کی بخند...دوستی ها برگشت، برای شاد شدن رضا حاضر بودیم هر کاری بکنیم، خاله بابت حرفهایی که زده بود از بابا معذرت خواهی کرد. مامان از خاله معذرت خواهی کرد و به همین راحتی دوباره شدیم همون پسر خاله دختر خاله هایی که واسه هم می مردیم. یه روز که رفته بودیم خونه رضا، دیدم چشمانش پر اشک شد. برگشت به مادرم گفت :"خاله مریضی من خیلی اذیتم کرد خیلی داغون شدم اما خدا رو بابتش شاکرم، چون بهم فهموند کی ها دوستم دارند و  کی ها مگسان دور شیرینی بودند!"

سر بیماری رضا خیلی سختی کشیدیم، خیلی گریه کردیم. خدا رو صدها هزار مرتبه شکر که روز به روز بهتر شد و خداوند به زن و بچه اش و خاله اینها و به ما رحم کرد. حالا ماشاءالله داره رو میاد، تقریبا خوب شده و جون گرفته. خدا رو هزاران مرتبه شکر

اما این چند روز حال مادربزرگم خیلی بده. بنده خدا رفتند تو کما و ما داریم بال بال می زنیم که خدایا بهمون رحم کن. دیروز که پسر خاله مرتضی(داداش رضا) پیش مادربزرگم مونده بود می گفت یکی از پرسنل بیمارستان بهم گفته خوش به حال این حاج خانم چه نوه های دلسوزی داره... مرتضی هم گفته بود ما 19 تا نوه هستیم که همه مون جونمون برای مادربزرگمون درمیاد. طفلی مرتضی یه پاش تهرانه یه پاش سمنان. خلاصه که واقعا داریم جون میدیم برای ننجون نازمون. همگی دستمون به آسمونه و چشم امیدمون به رحمت حق و از همه مهمتر اینکه رابطه هامون از همیشه صمیمی تر...

خدا انشاءالله همه بیماران رو شفا بده

چقدر حرف زدم دلم تنگه

یاحق

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 21:30 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

سال ۷۲ یه دختر کوچولویی بود که روی برفها خورد زمین. خیلی گریه کرد، هر کاری کرد نتونست بلند بشه. مادرش اومد و بغلش کرد، از مدرسه تا خونه محکم مادر از گل بهترش رو چسبیده بود و از شدت ترس و درد چشمانش رو بسته بود. گویا پاهاش شکسته بود.

همون روز اون دختر کوچولو رو بردند دکتر... دکتر عکس از پاهاش گرفت و گفت:"خانم پاهاش شکسته، اما مهمتر از اون استخوان خواره پای چپ دخترتون است که باید هر چه زودتر پس از بهبود شکستگی عمل بشه و تحت درمان قرار بگیره و گرنه...!!

دختره خیلی ترسیده بود. شکستگی پاهاش که خوب شد قسمت شد با تمام فامیل ها بره مشهد زیارت آقا امام رضا علیه السلام. مادرش به ضریح چسبید، نمی دونم چی گفت اما فقط دیدم اشک ریخت و زیر لب زمزمه هایی کرد. وقتی برگشت به دخترش گفت:" مامان من دلم نمیاد دخترم رو بدم دست پزشکان و زیر تیغ جراحی! برای پاهای کوچولوت دعا کردم که خود آقام شفاش بده"

یا امام رضا (ع) الآن اگر دارم راه میرم، به برکت لطف شما و دعای مادرم بوده و هست. هیچوقت این دختر رو که حالا دیگه خیلی بزرگ شده به حال خودش رها نکنید. اون تمام امیدش به خدا و دستان پرمهر شما و خانواده اش است.

دوستتون دارم امام مهربونم

یا الله یا محمد(ص) یا علی (ع) دردم داو کن...

یا ابالفضل العباس آقا جونم هر وقت هر کجا کارم گیر کرد دست به دامنتون شدم و گفتم عزیزدل حسین (ع) من تا آخر عمرم هم فکر کنم مطمئنم نمی تونم ذره ای از عشقتون به آقا امام حسین (ع) رو درک کنم. پس شما رو به عشقتون به آقام قسم بذارید کفش هام رو پیش شما در بیارم و به زیارت آقام حسین (ع) برم. چقدر ازتون با این حرف حاجت گرفتم الله اعلم. عزیزدل فاطمه (س) آقا جونم دوباره اومدم پیشتون کفش هام رو دربیارم و ازتون بخوام حاجتم رو روا کنید تا من فقط برای زیارت در خونه امام حسین (ع) رو بگیرم و نه برای گرفتن حاجت.

قربون عشق دل مهربونتون برم آقا شما رو قسم به جان مولاتون حسین (ع) به دادم برسید.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 15:41 توسط اعظم |


به نام خدا

سلام

به نظر شما من با این سرعت و شدت دارم اوج می گیرم یا فرودمی آیم؟من کجا دارم میرم؟ چه بر سرم اومد؟ خدایا من هنوز شوکه ام کمکم کن.خدایا کمکم کن دارم به پوچی می رسم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 19:36 توسط اعظم |


با نام و یاد حق

و سلام به همه حق پرستان

تو این آشفتگی روحی و مشکلاتی که برام پیش اومده یه اتفاق خیلی ساده ای افتاده که خیلی ذهنم رو مشغول کرده!!

چند شب پیش ساعت ۱۱ سر شیفتم بودم و متاسفانه مثل همیشه درمانگاه شلوغ بودومجبور بودم دائما در آمدوشد باشم. به خودم اومدم دیدم دیگه توانم داره تموم میشه، از طرفی با این همه درگیری که داشتم که با خستگی مضاعف شده بود شدیدا عصبی شده بودم.

تصمیم گرفتم یه کم رو صندلی بنشینم و به بیماری که ازم درخواست کرد دید چشمانش رو بگیرم خواستم چند دقیقه صبر کنه. سرم رو بین دو تا دستانم گرفته بودم که تلفن زنگ زد...

دلم میخواست محکم جلوی اون همه آدم تلفن رو بزنم زمین و بشکنم! با عصبانیت گوشی رو برداشتم!

-بله؟

--خانم سلام

-سلام بفرمایید

-- خانم ببخشید من سوالی ازتون بپرسم بهم نمی خندید؟ شما رو به خدا راهنمایی ام کنید. کسی رو ندارم باهاش درددل کنم. تو رو خدا کمکم کنید

-چی شده؟ سوالتون رو بپرسید

--خانم من اکثر شب ها رو تا صبح به عبادت می گذرونم، و چنان اشک می ریزم که خودم هم می مونم این همه اشک از کجا میاد!؟ کمی استراحت می کنم و صبح که بیدار میشم احساس سردرد وحشتناکی می کنم.

-(به خاطر همه دروغهایی که شنیده بودم نمی تونستم حرف اون دخترک معصوم رو باور کنم بنابراین با بی اعتنایی و لحنی که یعنی ... خودتی جوابش رو دادم) ببین عزیزم اگر سردردت همراه با حالت تهوع است و اگر سابقه افزایش فشار چشم بعد از گریه رو داری بیا درمانگاه تا فشار چشمت کنترل بشه و در صورت نیاز داروهای لازم رو مصرف کنی.

--ببخشید میشه یه چیز دیگه هم بپرسیم؟

-بفرمایید

--من خیلی تو زندگیم سختی کشیدم، خیلی مصیبت ها رو تحمل کردم. به خدا دلم گرفته و نمی دونم با کی درددل کنم. این حرف هایی که دارم به شما می زنم به هیچکس حتی مادرم هم نگفتم. به خدا دوست ندارم وقتتون رو بگیرم. به خدا مادر و خواهرم همیشه بهم میگن تو با این همه درد چطور زنده ای؟ اگر یه چیزی بگم بهم نمی خندید؟

--(نمی دونستم باورش کنم یا نه ، اما یه چیزی رو خوب می دونستم که اگر یه کم این گفتگو به درازا بکشه مریض میاد کلی سرم غر می زنه که خانم شما پرستارها فقط بلدید بشینید و غیبت کنید لطفا بیایید دید من رو بگیرید!!) نه عزیزم سریع تر بگین من گوش میدم.

- خانم من بعضی وقتها گوشه اتاقم می شینم عبادت می کنم تا جایی که می تونم گریه می کنم و از خدا هدایت می خوام، اما انگار بعدش دیونه میشم.

--چرا؟

-آخه بطور ناگهانی و بدون اینکه حرکتی بکنم خودم رو تو حیاط خونه می بینم. بعد می تونم آینده رو ببینم. جالب اینجاست که همه اون چیزهایی که می بینم خیلی زود به واقعیت می پیونده و من بهت زده میشم.تو رو خدا بهم بگین من باید پیش کی برم؟ من دیونه ام؟ اگر می بینید که این حرفها رو به شما میزنم چون می دونم من رو نمی بینید و آبروم پیش شما نمیره. به خدا خودم می ترسم! تا به حال در این مورد با کسی صحبت نکردم. ازتون خواهش می کنم راهنمایی ام کنید من پیش کی برم؟ چیکار کنم؟

دیگه وقتی نداشتم چشمان خشمگین بیماران رو دیدم که فکر می کردند من با خونه تماس گرفتم و دارم با مادرم صحبت می کنم. یا شاید پیش خودشون فکر می کردند من خیلی خوشم میاد وقت اونها رو بدزدم و کارشون رو دیر راه بندازم!

-- عزیزم ببخشید من عجله دارم فقط می تونم بگم بهتره پیش مشاور برید و جریان رو با اونها در میون بذارید من در این مورد نمی تونم کمکی بهتون بکنم.

می خواست ادامه بده، بغض کرده بود. اتفاقا منم بغض کرده بودم. برای اینکه بس کنه و اشک منو جلوی اون همه آدم در نیاره پیش دستی کردم و گفتم:

--امیدوارم مشکلی نباشه. من باید برم ببخشید. خدانگهدار

و گوشی رو گذاشتم

اما حالا که فرصت دارم می خوام بهت بگم عزیزم تو نباید بری پیش مشاور! نمی تونم تو رو به دروغگو بودن متهم کنم، چون به نظر من آدمها تو لحظاتی که گریه می کنند از همیشه صادق ترند. عزیزم اونی که باید بره پیش مشاور منم نه شما. تو نازنین خودت از همه اونها مشاورترینی و خودت خبر نداری. نمی دونم چی شده که بهم گفتی خیلی سختی کشیدی، اما انگار خدا برای لحظه ای کوتاه تو رو بهم داد تا بدونم سختی جزیی جدانشدنی از زندگی است.

گلم بهم درس توکل دادی. با زبون بی زبونی بهم درس صبر دادی. چقدر پاک بودی!کاش میشد برای همیشه دوستم بودی عزیزم. چی بگم... هر حرفی گفتنی نیست. میسپارمت به خدای بزرگ عزیزدل خدا و عابد همیشه بیدار

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 19:46 توسط اعظم |


به نام خدای همه دلتنگ ها

سلام نازنین های خدا

نمی دونم چرا دوباره برگشتم! فقط یه چیز می دونم... زندگیم رو جونیم رو دل شادم رو و خیلی چیزهای دیگه که داشتم رو باختم!!!!!!!! من واقعاً باختم. اما خدایا هر چه کردم خودم کردم اگر تو نبودی اگر دستم رو نمی گرفتی، اگر به حرمت دل پاک مادرم نگاه نمی کردی الآن معلوم نبود کجا بودم.

خدایا نمی نویسم که دادم رو به همه هوار بزنم، می نویسم چون زبونم نمی چرخه ازت معذرت بخوام... می نویسم بلکه صاحب نفسی دعام کنه . خدای مهربونم غلط کردم. خدایا اون بنده خدا که منو از این مهلکه نجات داد رو تا قیام قیامت مورد رحمت بی انتهای خودت قرار بده، چقدر باهام سروکله زد چقدر زجرش دادم تا حرفش رو باور کردم چقدر در موردش فکر بد کردم... خدا جونم شب قدر هم اومد و رفت دیدی من آدم نشدم!!! دیدی لیاقت من همون درک اسفل السافلین توست؟

خدا جونم دیگه دلم تاب نداره دیگه قدرت ادامه ندارم. مطمئنم هرطور شده اگر سینه خیز اگر پای پیاده اگه سواره ... مطمئنم مطمئنم مطمئنم هر طور شده ماه بعد میرم پیش اون نازنین معصومی که سالهاست در حسرت دیدارش می سوزم. میرم ازش شفاعتت رو می خوام.

به من رحم کن به حق همون معصومت. اونی که این ظلم رو به من کرد رو هم ببخش چون همین الآن بخشیدمش بلکه تو هم من گنه کار بیچاره ذلیل رو ببخشی.

ya ali

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387 18:31 توسط اعظم |